تبليغاتX
دریا

دریا

همه چیز را در این وبلاگ تجربه کنید

نامه ای بخدا

ا خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.
 
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.
 
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه  ای به خدا !
 
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
 
 البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 17:38  توسط غلامرضا لیراوی  | 

زن خوب !

مردي كت و شلواري با كراواتي زيبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت.
دوستش علت رو جويا شد و مرد پاسخ داد: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من رو عوض كنه.
منو وادار كرد سيگار و مشروب رو ترك كنم ... طرز پوشيدن لباسم رو عوض كرد ، و كاري كرد تا ديگه قماربازي نكنم، و همچنين در سهام سرمايه ‌گذاري كنم و حتي منو عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم و الان هر هفته جمعه ها هم با دوستانم كه همه آدمهاي سرشناسي هستند ميرم بازي گلف !
دوستش با تعجب گفت: ولي اينايي كه مي‌گي چيز بدي نيستند !!!!
مرد گفت: خب اين رو مي دونم ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگه اين زن در شان من نيست!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 8:48  توسط غلامرضا لیراوی  | 

ثروتمندتر از بيل گيتس !


از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
- چه كسي؟
- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت مي انديشيدم، روزي در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یك مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار براي خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گويد.
بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهي را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛
از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفيد که دنیا میشناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوري؟
- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(خود بیل‌گیتس می‌گويد این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
- هرچی که بخواهي!
- واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
گفت: مي‌خواهي اما نمی‌تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می‌گويد: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 8:45  توسط غلامرضا لیراوی  | 

فرق آسان و مشکل



 


خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است

نشان دادن پیروزی آسان است
قبول کردن شکست مشکل است


حظ کردن از یک ماه کامل آسان است
ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است

زمین خوردن با یک سنگ آسان است
ولی بلند شدن مشکل است

لذت بردن از زندگی آسان است
ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است


قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
ولی وفای به عهد مشکل است


گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است

انتقاد از دیگران آسان است
ولی خودسازی مشکل است

ایراد گیری از دیگران آسان است
عبرت گرفتن از آنها مشکل است


گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است
ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است

فکر کردن برای پیشرفت آسان است
متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است


فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است
رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است

دریافت کردن آسان است
اهدا کردن مشکل است


خوندن این متن آسان است
ولی پیگیری آن مشکل است

حفظ دوستی با کلمات آسان است
حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 7:45  توسط غلامرضا لیراوی  | 

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است

 

http://www.rasekhoon.net/_WebsiteData/Article/ArticleImages/1/1388/01%20esfand/12/0008200%20(2).jpg


قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید : " آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است
کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد

 

چگونه بعد از ناراحتی، دوباره احساس شادی کنیم

http://matthewferry.com/blog/wp-content/uploads/happiness.jpg



اگر تابحال دچار افسردگی شده باشید، احتمالاً دوست دارید بدانید که چطور می‌توانید در اینگونه مواقع حالتان را بهتر کنید. گاهی‌ وقت‌ها این حالت باید دوره خودش را طی ‌کند اما کارهایی هست که می‌توانید انجام دهید تا زودتر بهبود پیدا کنید و دوباره احساس شادی کنید. خیلی از نکاتی که در زیر بیان می‌‌کنیم قابل پیشگیری هم هستند، یعنی می‌توانید در هر زمانی آنرا انجام دهید.

1. برعکس چیزی که آن لحظه می‌خواهید را انجام دهید. دوست دارید کل روز بیکار بنشینید؟ درعوض خودتان را مجبور کنید از تخت بیرون آمده و کاری انجام دهید. لازم نیست حتماً کار بزرگ و مهمی باشد، خیلی هم لازم نیست طول بکشد. حتی یک دوش گرفتن ساده و لباس پوشیدن کافی است. هرکاری که می‌توانید برای بالا بردن میزان فعالیتتان انجام دهید.

2. درمورد احساستان با یکنفر حرف بزنید. به خودتان اجازه دهید که با یکی از دوستانتان یا اعضای خانواده درد و دل کنید. ساکت ماندن باعث می‌شود همه چیز را در درون خودتان بریزید و دیگر راهی برای بیرون ریختن آن پیدا نخواهید کرد. از اینکه پیش یک مشاور روانشناس بروید و با او حرف بزنید خجالت نکشید. کار آنها گوش دادن به حرف‌های شماست و اینکه بتوانید با یک شنونده بی‌طرف حرف بزنید خیلی به بهتر شدن حالتان کمک می‌کند.

3. ورزش کنید. می‌دانم در این شرایط حوصله ورزش کردن را ندارید اما باید بدانید که ورزش خیلی به تقویت روحیه‌تان کمک می‌کند. به خودتان قول دهید که مثلاً فقط 10 دقیقه ورزش کنید. این احتمال وجود دارد که وقتی ورزش را شروع کردید تا آخر ادامه دهید. با ورزش کردن سلامتیتان از این رو به آن رو می‌شود. حتی یک پیاده‌روی خارج از منزل هم برایتان خوب است. علاوه بر این بیرون رفتن از خانه زیر نور آفتاب باعث می‌شود ویتامین D به بدنتان برسد که برای تقویت روحیه بسیار عالی است.

4. خاطرات روزانه‌تان را بنویسید. نوشتن درمورد احساساتتان خیلی به درمان آن کمک می‌کند. شاید همین الان دوست داشته باشید درمورد تیره و تارترین افکارتان بنویسید. همچنین خیلی خوب است که یک دفترچه مخصوص شادی‌هایتان داشته باشید که جزئیات همه نکات مثبت و خوب زندگیتان را در آن یادداشت کنید. بااینکار وقتی ناراحتی برایتان پیش می‌آید، با خواندن آنها احساس آرامش خواهید کرد.

5. به رژیم‌ غذاییتان توجه کنید. برای شروع مطمئن شوید که حتماً غذا می‌خورید. هدفتان این است که انرژیتان را بالا ببرید. بعد نگاه کنید که چه می‌خورید. یک رژیم‌غذایی متنوع که در آن مقدار قند و چربی اشباع کم باشد همیشه بهترین انتخاب است. اما بعضی از موادغذایی برای تقویت روحیه خیلی خوب هستند. اینها را امتحان کنید: موز، آجیل، پنیر، تخمه کدو و تمشک آبی. ببینید حتی نیاز به پختن هم ندارند!

6. الگوهای فکریتان را بشناسید. افکار شما تاثیر شگرفی بر روحیه و سلامت شما دارند. اگر دفترچه خاطرات داشته باشید می‌توانید کمی با افکار خودتان آشنا شوید. سعی کنید به آن افکاری که واقعبینانه نیستند و درموردتان بی‌انصافی می‌کنند بیشتر دقت کنید: جمله‌هایی مثل "همه از من متنفر هستند"، "من همیشه شکست می‌خورم"، "هیچ چیزی برای خوشحالی وجود ندارد" و ..

7. تمرینات ریلکسیشن انجام دهید. چه مدیتیشن باشد، چه تنفس عمیق یا یوگا، فعالیت‌هایی انجام دهید که به از بین بردن استرستان کمک می‌کنند. روحیه ضعیفتان ممکن است باعث شود حس کنید هیچ کنترلی بر زندگیتان ندارید. این تمرینات به شما کمک می‌کنند این وضعیت را تغییر دهید.

8. با متخصص داخلی مشورت کنید. اگر حتی بعد از به‌کارگیری روش‌های بالا، این علائم همچنان ماندگار شدند، حتماً نزد پزشک متخصص داخلی بروید.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 9:58  توسط غلامرضا لیراوی  | 

معجره قرن 21

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

حسب اخباری که از ناسا انتشار یافته ، تصاویری از ماه وجود دارد که حاکی از وجود یک رشته صخره های تغییر شکل یافته در سطح ماه می باشد که تا عمق آن امتداد یافته و از نیمه دیگر آن برآمده و این دلیلی بر شکافته شدن ماه و پیوند دوباره آن در دورانی از حیات آن می باشد.

در روایات اسلامی آمده که کفار مکه از پیامبر اسلام (ص) تقاضا کردند برای صدق دعوی خود ماه را به دو نیم بشکافد و به او قول دادند که اگر چنین نماید به دین اسلام و صدق گفتار او ایمان خواهند آورد... آن شب آسمان صاف و ماه به صورت کامل ( بدر) بود، پیامبر (ص) از خداوند خواست تا آنچه را که کفار مکه از او خواسته اند به آنها نشان بدهد تا ایمان بیاورند ...خداوند دعای پیامبرش را اجابت کرد ...و سپس ماه به دو نیم شکافته شد نیمی در کوه صفا و نیم دیگر در کوه قیقعان در مقابل آن قرار گرفت.

 
 

کفار مکه که در حال مشاهده این واقعه بودند گفتند که محمد (ص) ما را سحر کرده است، سپس گفتند ، اگر او ما را سحر کرده باشد نمی تواند همه مردم را سحر کند، ابوجهل گفت صبر کنید تا یکی از اهل بادیه بیاید و از او سئوال کنیم که آیا انشقاق ماه را دیده است یا نه، اگر تایید کرد ایمان می آوریم و اگر نه معلوم می شود که محمد (ص) چشمان مارا سحر کرده است.

 
 

بالاخره یکی از اهالی بادیه به مکه آمد و این خبر را تصدیق کرد و آنگاه ابو جهل و مشرکان گفتند " این سحر مستمر است" و آنگاه این آیات مبارک نازل شد... "اقتربت الساعة وانشق القمر ..." باری این موضوع پایان یافت و مشرکان ایمان نیاوردند.

 
 

در یکی از نشستهای دکتر زغلول النجار در یکی از دانشگاههای انگلیس، وی در خصوص معجزه شق القمر در صدر اسلام به دست پیامبر (ص) به عنوان یکی از معجزات پیامبر (ص) که توط ناسا به اثبات رسیده است صحبت می کرد. در این میان یکی از حاضران که به اسلام خیلی توجه و اهتمام داشت به نام "داوود موسی بیتکوک " که در حال حاضر نیز رئیس حزب اسلامی بریتانیا است ماجرای مسلمان شدن خود را اینگونه نقل کرد:

 
See Explanation. Clicking on the picture will download

هنگامی که می خواستم در مورد اسلام تحقیق کنم یکی از دوستانم ترجمه ای از قران کریم به زبان انگلیسی را به من هدیه کرد و من نیز بطور اتفاقی آن را باز کردم و اتفاقا سوره قمر  آمد. سپس شروع به خواندن کردم ....و ماه شکافته شد...

وقتی به این جمله رسیدم از خود پرسیدم آیا واقعا ماه شکافته شده است؟؟! سپس با ناباوری کتاب را بسته و به کناری گذاشتم و از تحقیق در باره اسلام هم منصرف شدم.

و دیگر سراغ آن کتاب هم نرفتم. روزی در مقابل تلویزیون نشسته بودم و طبق معمول شبکه بی بی سی را مشاهده می کردم ، برنامه ای بود که در آن مجری با سه نفر از دانشمندان ناسا متخصص در علوم فضایی مصاحبه داشت. موضوع برنامه جنگ ستارگان و صرف میلیاردها دلار در این راه و اعتراض به این موضوع بود. مجری با بیان اینکه صدها میلیون نفر در سراسر جهان از گرسنگی رنج می برند دانشمندان را مورد انتقاد قرار داده بود و آنان هم با بیان مفید بودن این تحقیقات در مجالات کشاورزی و صنعت و غیره از این طرحها دفاع می کردند...

 مجری سپس سئوال دیگری را طرح می کند بااین مضمون که "شما در یکی از سفرهای خود به ماه حوالی 100 میلیارد دولار هزینه کردید و تنها خواسته اید که پرچم آمریکا را بر روی ماه نصب کنید...

آیا این عاقلانه است"؟؟!  در جواب این گوینده دانشمند آمریکایی لب به سخن گشوده و می گوید که در آن سفر ، هدف ما مطالعه ترکیب داخلی ماه بوده که بدانیم چه تشابهاتی با زمین دارد و در این زمینه به موضوع عجیبی برخورد کردیم که عبارت بود از یک کمر بندی از سنگها و صخره های تغییر شکل یافته که سطح کره ماه را به طرف عمق و به طرف سطح دیگر آن پوشانده بود و هنگامی که این اطلاعات را به زمین شناسان منتقل کردیم مایه شگفتی آنان شده و گفتند چنین چیزی امکان ندارد مگر آنکه ماه در مرحله ای از حیات خود به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره جمع شده باشد و به شکل اول بازگشته باشد.

و این نوار از صخره های تغییر شکل یافته نتیجه برخورد دو نیمه ماه در لحظه جمع شدن و به هم پیوستن دو نیمه آن می باشد.

"داوود موسی بیتکوک " سپس می گوید: با شنیدن این مطلب از جای خود پریدم و گفتم این معجزه ای است که در 1400 سال قبل به دست پیامبر اسلام در قلب صحرا اتفاق افتاده و از عجایب روزگار این است که آمریکایی ها باید میلیاردها دلار خرج کنند تا آن را برای مسلمانان اثبات نمایند! بی شک این دین حق و حقیقت است...

به این ترتیب سوره قمر سبب اسلام آوردن این شخص شد ، پس از آنکه عاملی برای دوری او از اسلام شده بود و این خود از دیگر معجزات اسلام است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 8:42  توسط غلامرضا لیراوی  | 

عشق

انسانی كه ادعا مي كند، ديگر اعتقادي به عشق ندارد؛ كسي است كه ديگر عشق به او اعتمادي ندارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 8:38  توسط غلامرضا لیراوی  | 

ماجرای مشتری فقیر

در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 8:37  توسط غلامرضا لیراوی  | 

آنچه که یک زن می خواهد...

 

 

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

  آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،  و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

  سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود  و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.  اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،  وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.  آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:  از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد  چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود. وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کندپیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

 و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

 بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک  و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش  با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت  تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،   از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

  سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

  " آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند.

 به عبارتي خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"

 همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

 و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

 آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

  در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

  زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزنی جادوگر  با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟

  زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟
  لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

  زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...

  انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

   انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

 .

 .

 .

 .

 .

 .

 .

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛  از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،  چرا که لنسلوت به این مسئله که آن

 

 زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 8:32  توسط غلامرضا لیراوی  | 

مرتدی كه سالی 10 ميليون پوند خرج دارد

salman rushdie - سلمان رشدی

 سلمان رشدي از لحظه صدور حكم امام خميني(ره) مخفي شد و هزينه‌هاي محافظت از او در سال بين يك تا 10 ميليون پوند تخمين زده مي‌شد طوريكه يكبار وليعهد انگلستان اعلام كرد كه رشدي سرباري پرخرج براي ماليات دهندگان انگليسي است.

به گزارش فارس، احمد سلمان رشدي نويسنده كتاب آيات شيطاني شايد يكي از خبر سازترين مولفان قرن بيستم باشد، البته نه با كتاب و يا مقاله اي كه تحسين خوانندگان را بر انگيزد،‌ بلكه با نوشته اي كه خشم يك ميليارد مسلمان را برانگيخت و چنان نفرتي را عليه خود بر ايجاد كرد كه حتي هم اكنون نيز بدون محافظ نمي تواند در خيابان قدم بزند.

حالا پس از گذشت نزديك به 22 سال از آغاز انتشار كتاب سلمان رشدي و صدور حكم تاريخي حضرت امام (ره) در مورد واجب بودن قتل اين نويسنده هتاك،‌ هول و هراس از حمله به مقدسات مسلمان چنان در قلب صهيونسيت ها و دشمان اسلام لانه كرده است كه هر هتاكي ديگر به خود اجازه توهين به اسلام را نمي دهد.

اما چه شد كه سلمان رشدي اين به اصطلاح مسلمان زاده انگليسي شنيع ترين روش را براي كسب شهرت انتخاب كرد.آيا اين مسئله ريشه در زندگي وي دارد؟
 


* شرارت هاي يك نوجوان

سلمان رشدي در بمبئي هند و در خانواده‌اي مسلمان به دنيا آمد. پدر او بازرگاني هندي بود. گرچه روايت هاي ديگري نيز از زندگي او مبني بر تولد وي ازيك رقاصه هندي كه رابطه نزديكي با فرماندار انگليسي شهر بمبئي داشت نيز وجود دارد، اما در روايتي كه در منابع رسمي درباره زندگي او منتشر شده است، چنين ادعايي رد شده است.

رشدي در همان نوجواني نيز بارقه هاي شرارت را ازخود نشان داد، به طوري كه پدر وي نزديك به سيزده بار به دليل اعمال رشدي به اداره پليس احضار شد. رشدي در محيطي سرشار از انديشه هاي عرفاني متعلق به مكاتب شرقي همچون هندوئيسم رشد كرد و ذهن وي نيز بسياري از اين انديشه ها را جذب كرد.

انديشه هايي كه به وضوح مي توان رد آن را در آثار بعدي رشدي ديد.در نهايت رشدي مانند اغلب جوانان هندي براي تحصيل راهي انگلستان شد.

* علاقه به هم جنس‌گرايي در دوران جواني

سلمان رشدي براي اقامت درلندن در يك پانسيون كه متعلق به خانمي به نام "مادام روزا " اقامت مي كند.

وي در آنجا باپسري به نام "عمر " از مصر اشنا شد. سلمان و عمر به اندازه اي به هم علاقه مند شدند كه تصميم گرفتند با هم ازدواج كنند، ولي هيچ راهي براي اين كار در هيچ يك از اديان وايين ها پيدا نكردند. مادام روزا وقتي فهميد به پدر عمر اطلاع داد. پدر عمر كه يك ژنرال مصري بود بعد شنيدن اين مطلب عمر را به مصر برد و او هم خودسوزي كرد. سلمان كه به خاطرمرگ عمربسيار ناراحت شده بود تصميم گرفت به همه ي اديان و مذاهب و عقايد دهن كجي كند.

*‌ از شركت در جنبش چپ تا نويسندگي

رشدي در سال 1968، هنگامي كه دانشجوي دانشگاه كمبريج بود به جنبشِ چپ پيوست و در تظاهرات دانشجويان عليه جنگ ويتنام شركت جست. در همان سال ها، تماشاي تئاتر در تماشاخانه هاي پيشرو (آوانگارد) لندن، عشق به هنرپيشگي را در او زنده كرد. با اين حال در پايان تحصيلاتش در يك آژانس كوچك تبليغاتي سردبير شد و نگارش اولين رُمانش را آغاز كرد. اين رُمان كه درباره ي‌ يكي از قديسين مسلمان بود، توفيق انتشار نيافت و دومين اثرش، مجموعه داستان گريموس نيز مورد پسند منتقدين قرار نگرفت.

اما او مأيوس نشد و پس از پنج سال در سال 1981، رُمان بچه هاي نيمه شب را منتشر كرد. رماني كه پس از انتشار، صفحات مطبوعات انگلستان را به خود اختصاص داد و قصه ي‌ استقلال هند است كه از زبان مسلمان جواني حكايت مي شود. از قضا اين رُمان رشدي نيز به اين خاطر كه در آن خانم گاندي را بيوه لقب داده و از فساد دولت كنوني هند انتقاد كرده است، باعث جنجال فراواني در هندوستان شد.

حيرت آور نيست كه در سال 1983 نيز نويسنده كه همچنان جهان را با معيارهاي ناشي از عدالت طلبي ارزيابي مي كند، در رُمان شرم با سَبكي كه افسانه، واقعيت و تاريخ را در هم مي آميزد، شخصيت هاي سياسي مُعاصر پاكستان را به انتقاد گرفت و از بي نظير بوتو با لقب "باكره ي تنكه آهني " ياد كرده است. انتشار اين رُمان نيز در پاكستان ممنوع شد.

به نظر مي رسيد رشدي قصد دارد تا به هر وسيله و با توهين به هركسي خود را به شهرت برساند و اين بار براي اين كه عقده هاي دوران جواني خود را فرو بنشاند،‌ توهين به پيامبر گرامي اسلام را انتخاب كرد.

* حق الزحمه 500 هزار پوندي براي توهين به يك ميليارد انسان

در نهايت سلمان رشدي در سن 41 سالگي رمان ايات شيطاني را به نگارش درآورد. كتابي كه با الهام از يك روايت مجعول شديد ترين توهين ها به رسول اكرم (ص) انجام داد.

آيات شيطاني» (ترجمه عبارت انگليسي Satanic Verses) رماني است در 547 صفحه (نسخه انگليسي در چاپ اول) كه در تاريخ 26 سپتامبر 1988) توسط انتشارات «وايكينگ» (جزو گروه انتشاراتي «پنگوئن») منتشر شد. نويسنده اين كتاب، «سلمان رشدي» مسلمان هندي تباري بود كه تبعه «بريتانياي كبير» محسوب مي شد و «آيات شيطاني» پنجمين رمان اين نويسنده بود.

«سلمان رشدي» كتاب مذكور را به سفارش «گيلون ريتكن» (رئيس يهودي انتشارات وايكينگ) با دستمزد بي سابقه 580 هزار پوند به رشته تحرير در آورد.

حمايت گسترده رسانه اي از اين كتاب و انتشارآن با تيراژ وسيع در كشورهاي مختلف از همان ابتدا حمايت محافل پشت پرده را از انتشار اين كتاب را نشان داد.

به تدريج صداي اعتراضات مسلمان نسبت به انتشار اين كتاب بلند شد و عده اي از مسلمانان در شهر برادفورد صدها نسخه از اين كتاب را به آتش كشيدند.

در ساير كشورهاي مسلمان نيز از جمله در پاكستان و هند اعتراض خود را با تظاهرت هاي گسترده نشان دادند كه به كشته شدن چندين تن انجاميد.

* حكم امام زندگي رشدي را جهنم مي كند

در نهايت حضرت امام (ره) حكم تاريخي خود را مبني بر ارتداد سلمان رشدي را صادر كرد، كه زندگي رشدي را تبديل به يك جهنم تمام عيار كرد.

رشدي در خاطرات خود با اشاره به روزهاي پس از صدور حكم امام مي گويد: " كه بارها مجبور به تغيير محل زندگي خود مي شود "

به دليل فشار ناشي از حكم امام پليس انگليس وظيفه حفاظت از رشدي را بر عهده مي گيرد و همين وضعيت سبب طلاق همسر وي مي شود.

سلمان رشدي از لحظه صدور حكم امام خميني(ره) مخفي شد و پليس انگليس (اسكاتلنديارد) حفاظت از وي را در مكانهائي نامعلوم برعهده گرفت. هزينه‌هاي محافظت از او در سال بين يك تا 10 ميليون پوند تخمين زده مي‌شد؛ در حدي كه يكبار شاهزاده چارلز (وليعهد انگلستان) اعلام كرد: سلمان رشدي سرباري پرخرج براي ماليات دهندگان انگليسي است.

همچنين شركت هواپيمايي "بريتيش ايرويز "، حضور رشدي را در هواپيماهاي خود تا سال 1998 ممنوع اعلام كرده بود و شركت هواپيمايي «ايركانادا» چند سال پيش سفر رشدي را با پروازهاي خود غيرممكن اعلام نمود.

سلمان رشدي با وجود خشم جهان اسلام عليه خود، از تجديد چاپ كتاب كفرآميز خود صرف نظر نكرد و زماني كه انگلستان حاضر به چاپ ارزان قيمت اين كتاب (بدون جلد گالينگور و با كاغذ كاهي) نشد، آن را به آمريكا برد و به صورت ارزان قيمت (براي سهولت خريد عمومي‌ آن) به چاپ رساند.

سلمان رشدي در يكي از آخرين كتاب‌هاي خود، به فلاكت و ذلت پس از انتشار كتاب "آيات شيطاني " اشاره مي‌كند. وي در كتاب خود با اشاره به مجروحيت مترجم ايتاليايي كتابش توسط مسلمانان ايتاليايي تا سر حد مرگ و به هلاكت رسيدن مترجم ژاپني آيات شيطاني بر اثر حمله مسلمانان ژاپني، از روز اعدام ناشر نروژي كتابش به اين شكل ياد مي‌كند: «روزي كه ناشر نروژي مورد اصابت گلوله قرار گرفت يكي از بدترين روزهاي عمر من است.»

او در آن ايام تنها طي 20 روز 13 بار محل خواب خود را تغيير داد. چنان فضاي جهنمي بر زندگي او حاكم گرديد كه همسرش از وي جدا شد و در مطبوعات وي را «فردي بزدل» ناميدند.

* گريز به آمريكا

رشدي پس از چند سال براي رهايي از وضعيت موجود در انگلستان به آمريكا مي گريزد. اما در آنجا نيز مجبور به استفاده ازحفاظت پليس آمريكا براي مصون ماندن از انتقام مسلمانان مي شود.

رشدي در آمريكا سه كتاب ديگر شامل دلقك شاليمار، جادوگر فلورانس و لوكا و آتش زندگي را منتشر مي كند و البته در آنجا نيز مورد مرحمت شاهانه انگليس قرار مي گرد و نشان شواليه را دريافت مي كند.

البته سلمان رشدي حالا نيز مخالفت خود را با دين پنهان نمي كند و بارها خواستار جايگزني دين با ادبيات شده است.

هتاكي كه حتي اگر در اين دنيا طعم مجازات را نچشد، جهنم در انتظار اوست.
 

منبع : فارس

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 10:18  توسط غلامرضا لیراوی  | 

پرش کاری جدید

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 13:3  توسط غلامرضا لیراوی  | 

شب یلدا مبارک

ما و روز گار یلدایی ما

شب یلدا،  شب قصه گویی است، حدیث میلاد  عشق است که می گویند : ماه ، دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار  خود دارند که زمان کار ماه، شب است و مهر روزها بر می آید. ماه  بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر  ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه  در خواب می ماند و روز فرا می رسد  که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام  ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه  نشسته است و عاقبت نیمه شبی  ستاره، ماه را بیدار می کند و  خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود  و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر  بر می آید و این شب، “یلدا” نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. 
آنچه گفته آمد حدیث دل انگیز یلدا بود اما روزگار یلدایی ما ، حدیث دیگری دارد، 
قصه که تموم میشه 
وقت بیدار شدنه 
آخر خوش باوری 
اول شکستنه 

حدیث روزگار یلدایی ما دیگر با شب چره های که در آن با قصه پدر بزرگ و آجیل مشگل گشا و هندوانه سرخ و آتشین به صبح می رسید ،پایان نمی گیرد ، جدیث من و ما که به بلندای سیاهی شب طولانی زمستان است و در حسرت صبح صادق چشم به افقی نا معلوم داریم ، دیگر نه با فال حافظ و نه با استخاره ، امید در دل پاره پاره ما راه نمی یابد که خون می چکد از دل همچون سینه سرخ انارما.

حالیا در این روزگار یلدایی ما، تنها دو رکعت گریستن به حال خود ، و سجده بر خاطره ها بر ما واجب است که بر تفسیر جدایی ها رسیده ایم و دیگر هیچ رد پایی از احساس بر تن جاده عشق باقی نمانده است ، این شنیده ای که می گویند هر که از وادی عشق گذر کرد، از سنگ ناله شنید و از ستاره ، هق هق گریه؟ 

اما با این همه، ما که در آرزوی یلدای رهایی به درازای همه تاریخ خود به انتظار نشسته ایم و همواره با اهریمن شب طولانی با چنگ و نی و می و قلم و قدم در ستیزیم تا مرگ شب را به نظاره ی رها شدن نور، سحر کنیم. خوب میدانیم که پایان شبه سیه سپید است 
ما از شب قویتریم 
بذر آفتاب در مشت ماست 
و یلدایی چنین 
زیباترین شب زمانه ماست
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:5  توسط غلامرضا لیراوی  | 

جهان سوم

تـــعــریــف جهان سوم از قول دکتر حسابی

*از قول ایشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.

به آن دانشجو گفتم جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود
و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9:45  توسط غلامرضا لیراوی  | 

..:: عشق یعنی؟ ::..

 

 




تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟»
پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می آوريم:


• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)


• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)


• عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله)


• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)


• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)


• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)


• اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)
(ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم)


• عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)


• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)


• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله)


• هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)


• شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله)

 


و سرانجام ...

برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 17:9  توسط غلامرضا لیراوی  | 

عمو سبزی‌فروش _ داستانی واقعی

 

http://www.fararu.com/images/docs/000010/n00010642-r-b-001.jpg



داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه»
تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند
و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟
وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم... یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است... کسی نیست که سرود ملی ما
را بداند و اعتراض کند...

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟.. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی‌فروش . . ...
بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟
. .. . بله» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین
نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:







عمو سبزی‌فروش! . . . بله

سبزی کم‌فروش! . ... .. .. بله

سبزی خوب داری؟ . . بله

خیلی خوب داری؟ . . . بله

عمو سبزی‌فروش! . . . بله

سیب کالک داری؟ .. . . بله

زال‌زالک داری؟ . . . . . بله

سبزیت باریکه؟ ... . . . . بله

شبهات تاریکه؟ .... . . . . بله

عمو سبزی‌فروش! . . . بله





این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت
سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند.. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 17:2  توسط غلامرضا لیراوی  | 

زیباترین جملات با زیباترین کلمات

 

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

 

پر معنی ترین کلمه" ما" است... آن را بکار ببند

 

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

 

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است... از بین ببرش

 

سرکش ترین کلمه "هوس" است... با آن بازی نکن

 

خودخواهانه ترین کلمه" من" است... از آن حذر کن

 

ناپایدارترین کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر

 

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن

 

با نشاط ترین کلمه "کار" است... به آن بپرداز

 

پوچ ترین کلمه "طمع" است... آن را بکش

 

سازنده ترین کلمه "صبر" است... برای داشتنش دعا کن

 

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش

 

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است... آن را نخور

 

تواناترین کلمه "دانش" است... آن را فراگیر

 

محکم ترین کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش

 

سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش

 

سست ترین کلمه "شانس" است... به امید آن نباش

 

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش

 

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن

 

زیباترین کلمه "راستی" است... با آن روراست باش

 

زشت ترین کلمه "دورویی" است... یک رنگ باش

 

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است... دوست داری با تو چنین کنند؟

 

موقرترین کلمه "احترام" است... برایش ارزش قائل شو

 

آرام ترین کلمه "آرامش" است... به آن برس

 

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است... حواست را جمع کن

 

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

 

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است... وجود ندارد

 

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است... مواظب پل های پشت سرت باش

 

تاریک ترین کلمه "نادانی" است... آن را با نور علم روشن کن

 

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است... آن را نادیده بگیر

 

صبورترین کلمه "انتظار" است... منتظرش باش

 

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 7:30  توسط غلامرضا لیراوی  | 

سعدی شیرازی

 

http://night-skin.com/pic2/141/141.jpg

 

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1387/6/10/15843_639.jpg

 

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:35  توسط غلامرضا لیراوی  | 

مادر مهربان

 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 7:7  توسط غلامرضا لیراوی  | 

ماجرای شراکت

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن جواب داد: بفرمایید
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا نشسته ام !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 7:27  توسط غلامرضا لیراوی  | 

ماجرای پیرزن و قصاب

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوريم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 7:19  توسط غلامرضا لیراوی  | 

خواستگاری خر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 10:52  توسط غلامرضا لیراوی  | 

مانعی در مسیر

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

هر مانعى = فرصتی
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 7:23  توسط غلامرضا لیراوی  | 

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!

-از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است.

سخن درويش اين چنين بود:
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 7:16  توسط غلامرضا لیراوی  | 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی..
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
-آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 7:28  توسط غلامرضا لیراوی  | 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »


وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 7:26  توسط غلامرضا لیراوی  | 

میخواهم معجزه بخرم

وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودکه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود
دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.....

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟
دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 7:41  توسط غلامرضا لیراوی  | 

ماجرای عروس و مادر شوهر

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرّ و بحث می کردند.

عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!


داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت : که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد. خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت:

دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود، بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است
+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 17:6  توسط غلامرضا لیراوی  | 

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران چه گروهی هستند

 

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران، ما هستیم!... چرا؟

چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود…

بچگیمونم که دوران جنگ بود
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید…

رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… 

فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… 

عاشق شدیم  گشت ارشاد رو سرمون خراب شد... 

ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد...

ازدواج کردیم تورم کمرمونو شکست و روزگارمون سیاه شد...

بارالهـــــا! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت 

شیم، اگه  اصرار داری، خودت راه راست را به سوی ما کج کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 8:1  توسط غلامرضا لیراوی  | 

الاغ و امید

 

   

 

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.


پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.


مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.


روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 12:35  توسط غلامرضا لیراوی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 10:45  توسط غلامرضا لیراوی  |